تبليغاتX
راه دور توکا
 

بهار

 فصل من است

و

 فروردین

ماه من

 در بیست و یکمین روز

 از فروردین دوباره

متولد

 می شوم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 فروردین1390ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط من  | 

۸۹/۱۱/۳۰

بلاخره دوربین رو خریدم.این یعنی یه مرحله جدید از زندگی همراه با ثبت لحظه های دوست داشتنی برای من.

+ نوشته شده در  شنبه 30 بهمن1389ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط من  | 

+می گه :چرا دیگه نمی نویسی؟؟

می گم:حس نوشتنم نمی آد.یعنی اون حسی که انگیزه واسه نوشتن بهم می ده نیست .خیلی وقته دیگه نیست.

+ کتاب دید خلاقانه در عکاسی رو می خونم یه جورایی همش شوره و نشاط و حس زنده بودن .

+بگذار هر چه از دست میرود برود !
آنچه را می خواهم که به التماس نیالوده باشد
هر چه باشد

حتی زندگی…

ارنستو چه گوارا

 

 

 

بعدن نوشت:

صدای عمو را بعد سالها شنیدم!!!!!!!!! بعد تموم این سالهایی که ندیدمش ٬شنیدم مریضه ...صداش چقدر شکسته شده    می پرسه :شغلت چیه؟ می گم:معلمم !با تعجبی که می شه توی لحن صداش حس کرد می گه :وای عالی کوچولو حالا خانوم معلم شده ...!!! توی دلم می گم آره یه خانوم معلم بی معرفت

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 دی1389ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط من  | 

جمعه ساعت ۱۵

همایش نبوغ مالی مرکز همایش های عباس زادگان

دفعه قبل یه سمیناری برگزار شد توی این مرکز به نام زبان بدن .اس ام اس دادن و من هم رفتم و یه مبلغی هم جهت شرکت در این سمینار باید پرداخت می کردیم و خلاصه چون رایگان نبود جمعیت کمی شرکت کرده بودند .از اونجایی که روابط عمومی ما توپه٬ یه دوست خوب به اسم شیرین اونجا پیدا کردیم٬مثل خودمون باحال !بعدش توی تایم تنفس خیلی ها سعی کردن با زبان بدن ارتباطرو برقرار کنن ٬مدیونید اگر فکر کنید ما توجه کردیما!عمرن! خلاصه جونم بگه که امروز هم این همایشه برگزار شدو چون کلمه رایگان بین دو ستاره در اس ام اس همایش قید شده بود ملت هجوم آورده بودنا٬ صندلی خالی نبود٬ کنار دیوار دوطرف ایستاده بودن.برای منو شیرین سوال بود اینکه علت حضور سبزاین همه آدم٬رایگان بودن همایش بود یا این بحث یارانه هاو دسته گل دکتر پرزیدنته؟؟؟؟؟؟؟؟ 

آخر همایش  هم باید دست بغل دستی مون رو محکم فشار می دادیم و می گفتیم:تو لایق بدست آوردن ثروت فراوانی .استاد تذکر داد اگه نامحرم هستین از دور ٬دست همو فشار بدین .یکی نیست بگه آخه اون فشاره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

+ نوشته شده در  جمعه 3 دی1389ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط من  | 

صبورانه در انتظار زمان بمان!هر چیز در زمان خودش رخ می دهد.باغبان حتی اگر باغش را غرق آب کند ٬درختان خارج از فصل خود میوه نمی دهند.
+ نوشته شده در  جمعه 3 دی1389ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط من  | 

یلدای امسال :

با کلی شیطنت و کارای دیگه که بد آموزی داره و از گفتنش اینجا معذوریم ٬جهت اطلاع دوستان یه چیزیش چسبید همچین تپل.زنگ زدم به لیلا یلدا رو بهش تبریک گفتم بعدشم خواستم از طرف من به اعظم مموتی تبریک بگه .تا بهش گفت که عسل تبریک می گه٬صداش اومد که خیلی بی شعوره که به تو زنگ زده بعد به تو می گه به من تبریک بگی ...جیگر اعظمو!

امشب واسه همه کسایی که دوسشون دارم دعا می کنم دلشون شاد شاد باشه و هیچوقت خاطرشون تنها نباشه.آمین

 

خداجوووون شکرت که لحظه ها رو بهم دادی فوق العاده بود .

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آذر1389ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط من  | 

عصر روز یک شنبه ۲۸ آذر سال ۸۹ حضور در نمایشگاه عکس.

آشنایی با شیوا٬ علاقه ام به عکاسی٬معرفی من به یکی از استادای عکاسی توی مشهد...قرار گرفتن توی یه جمعی که هنر رو خوب می شناسن ...

قطعن تو بهترین رو برام در نظر گرفتی مثل همیشه ...!

 

کلی عکس خوچل دیدم هنوزم باورم نمیشههههههه  آیکون یه عسل جو زده.

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آذر1389ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط من  |